شاهراه انديشه آرمان(بازگشتي دوباره)
هدف زندگي و راه سرور و رهايي همانا نزديکي دائمي به خداوند است. انسان بايد دائما و در هر لحظه، در مسير نزديکي به خداوند، حرکت کند. او مي بايست در هر حال و در هر زمان به خداوند بازگشته و به او نزديک شود. هنگام بيداري و خواب، با سکوت و تفکر، با رويا و خواب ديدن، با تغذيه و تنفس، با عمل و کلام و با کل ابعاد و اجزاء زندگي خود...
تسليم جريان هدايت الهي بودن و پيروي کردن از روح رباني به اين معناست که انسان در لحظه به لحظه ي زندگي و با جزء جزء آن ، راه رشد و تعالي خويش را پيموده و به خداوند نزديک مي شود.
و هنر زندگي متعالي چنين است.
+ no
شبانگاهان تحلیل رفت
+ شمس و مولانا
با آنکه در طي اين سفرهاي جستجو حزن و قبض ملالينه رنگي او را دچار خستگي نوميدانه مي کرد اعماق وجودش در طوفاني از شوق ملاقات و آمادگي عروج غوطه مي خورد. شعر که اين طوفان دروني او را درقالب ترانه و غزل مي ريخت خود او را و هر کس را که در اطراف او آن را مي شنيد و از ظن خود با آن همنوا مي شد به وجد و سماع مي خواند. ياد شمس، عشق شمس و فراق شمس شورمايه اين اشعار بود. هم اين غزلها او را به وجد و سماع دعوت مي کرد هم وجد و سماع او را به انشاد اين غزلها وا مي داشت.
جاذبه شور و سماع در اين ايام تمام وجود او را تسخير کرده بود. در خلوتخانه گه گاه رباب مي نواخت ، حتي به ذوق خود در ساخت رباب هم پاره يي تصرفها کرد. به ني و رباب همچون رمزي از روح از خود رهيده ، از روح مشتاق و مهجور مي نگريست. حساسيت او نسبت به موسيقي تا حدي بود که به سماع بانگ آسياب به وجد مي آمد. حتي يک روز در عبور از بازار بانگ ترکي روستايي که پوست روباه مي فروخت وبراي جلب نظر خريدار صداي دلکو دلکو ! ( دلکو به ترکي يعني روباه) ترانه يي ساخت و در ميان بازار با تعدادي از ياران که با وي همراه بودند به وجد و سماع پرشور درآمد.
ماجراي بازار زرکوبان در همان ايام ، سماع او را در بازار به يک مجلس شور و حال صوفيانه تبديل کرد. آن روز از آهنگ تاق تاق پتک و سندان که در زير سقف بازار مي پيچيد و در آن لحظه هماهنگي جالبي پيدا کرده بود شور و حالي عجب در وي پديد آمد. مولانا، که در يک لحظه خود و بازار و مريدان و عابران بازار را از ياد برد بيخودوار در دم به سماع و چرخ مشغول شد مريدان هم به موافقت ، بر گرد او در سماع آمدند و هنگامه عظيم جمع آمد. تمام بازار با کنجکاوي و سکوت به اين رقص و سماع پر شور مي نگريست. مولانا و زرکوب ( که در بازار دکاني داشت و يار نزديک مولانا بود) با زبان رقص با يکديگر نجواي عاشقانه و روحاني مي کردند. در دنبال ماجراي بازار زرکوبان مولانا در وجود صلاح الدين ديگر نه يک زرکوب صاحب حال اما امي و عامي ، بلکه يک تجسم جديد شمس مي يافت. آن سرخ قبايي را که پيرار و پار در وجود شمس ديده بود اين بار در خرقه زنگاري اين زرکوب عامي در تجلي مي ديد. عشق به شمس که عشق به الله عشق به انسان و عشق به کل کاينات بود اين بار در وجود صلاح الدين قونوي مجال تجلي يافته بود. اين زرکوب که وارث حال سيد برهان بود و در عين حال بي تعلقي کم مانندش بيش از هر کس ديگر خاطره شمس و خاطره سيد برهان را در وي زنده مي داشت. مولانا از همان آغاز بازگشت به آخرين سفر دمشق ( که در جستجوي شمس رفته بود) به کساني که خود را مريد وي مي خواندند و از وي توقع ارشاد و دستگيري و کارگشايي داشتند حالي کرد که سر شيخي ندارد ، وقتي در زرکوب قونيه تصوير شمس را در کنار تصوير سيد برهان کشف کرد از اين مريدان درخواست تا او را از مشغله نظارت بر احوال خويش معاف دارند و آنچه را از اين مقوله از وي چشم دارند از صحبت شيخ صلاح الدين زرکوب بجويند. حتي پسرش سلطان ولد راا هم که در گذشته مريد شمس بود واداشت تا اين زرکوب پير را از آن پس همچون شيخ و مرشد و مراد خويش تلقي کند.
از آن پس صلاح الدين دربين مريدان و به جاي شمس موضوع عشق مولانا و در نزد عام خلق مرشد و شيخ پيروان مولانا گشت. در همان ايام با تزويج دختر وي فاطمه خاتون براي پسر بزرگ خود سلطان ولد، صلاح الدين را با خاندان خود مربوط و منسوب کرد.
زرکوب پير هرگز به مدرسه نرفته بود و هرگز با لوح و کتاب و با رموز و نقوش حرف و عدد آشنايي پيدا نکرده بود. دنيا را هرگز در محدوده بعد و مساحت فهم نمي کرد. دنيايش و خدايش هر دو وراي وصل و فصل و وحدت و کثرت مکتب ديده ها بود. زرکوب در حلقه ياران مولانا سماع را به چشم يک عبادت، يک نيايش و يک پرستش مي ديد. وقتي مستغرق آن بود احساس مي کرد بال و پر پيدا مي کند، به بالا مي پرد.
اما از مريدان، جز معدودي که شيفته اقوال پر پيچ وخم و احوال پر روي و رياي مشايخ و اصحاب تصوف بحثي نبودند، هيچ کس اين انوار را در سيماي شيخ زرکوب نمي ديد. اين معترضان اگر در حضور مولانا خاموش بودند، پشت سر يا در حضور شيخ دايم طعن و ايراد داشتند. پير مرد الحمد نماز را بدرستي نمي خواند و اگر از يک مساله مربوط به احکام نماز و وضوي روزانه هم از او سوالي مي شد از جواب در مي ماند. مثل عوام شهر خم را خنب، قفل را قلف و مبتلا را مفتلا مي گفت.
به مدت ده سال وي بر ياران مولانا شيخ محسوب مي شد و چشمه نوري را که در نهانگاه ضمير اين عارف عامي نهفته بود صحبت مولانا گشوده بود ونوري الهي که از درون وي مي جوشيد همه اطراف را در امواج خود غرق مي کرد. اين روند ده ساله در سال 657 با مرگ زرکوب شکسته شد. از اواخر حيات شيخ زرکوب ، مولانا براي جانشيني او به حسام الدين چلپي (متولد 622) نظر داشت ولي تا چند سال بعد از اين هم خليفه اي براي مريدان نگماشت و در ظاهر خود وي در ارشاد و تربيت آنها نظارت مي کرد.
هوالحي از وحيد زرکوب (مصباح)
+ تذکره انتظار _تصويري
از وبلاگ هوالحي
+ .
ننوشتن دليل نبودن نيست.
گويا قيصر امين پور هم از بين ما رفت پس يه تسليت ديگه.
به اميد طلوع مهر





